close
تبلیغات در اینترنت
داستان حضرت ابراهیم برای نقاشی

مطالب مربوط

داستان حضرت ابراهیم برای نقاشی

داستان حضرت ابراهیم برای نقاشی

داستان مصور حضرت ابراهیم(ع)


نمرود که پادشاهی ستمگر و بدکار بود وقتی جهل و نادانی مردم را دید که در مقابل بتهای بی­جان سجده می­کنند، خود را خدای بزرگ نامید و آنها را به پرستش خود دعوت کرد. خدا  برای اینکه مردم را از دست نمرود ظالم نجات دهد، مردی از بهترین بندگان خود را پیامبر قرار داد تا آنها را از جهل و نادانی و ستم برهاند و او ابراهیم(ع) نام داشت.

 

حضرت ابراهیم کار بسیار بزرگی در پیش داشت. برای اینکه ایمانش زیاد شود از خدا خواست تا طریقه زنده شدن مردگان را با چشم خود ببیند.خداوند نیز درخواستش را پذیرفت.از وی خواست تا چهار پرنده را سربریده و گوشت آنها را در یکجا نرم کند و سپس آن را چهار قسمت نموده و هر قسمت را بالای کوهی قرار دهد و آنگاه نام هریک را صدا بزند.

  

حضرت ابراهیم(ع) آنچه را مأمور بود انجام داد. وقتی پرندگان را صدا کرد، چهار پرنده زنده شدند و به سوی او پرواز کردند.این معجزه خداوند،ایمان ابراهیم(ع) را بیش از پیش محکم ساخت.


 

 

 

 

 

حضرت ابراهیم(ع) به هدایت مردم پرداخت. دعوت خود را اول از «آذر» که بت­ تراش بود شروع کرد. «آذر»  سخنان پیامبر را نپذیرفت و از وی خواست که از خانه او بیرون رود.ابراهیم(ع)  ناامید نشد،سایر مردم را هم به خداپرستی دعوت کرد،از آنها پرسید چه می­پرستید،آنها گفتند:ما پدران خود را دیدیم که بت می پرستیدند. ابراهیم(ع) گفت: از همان روزگار قدیم شما و پدرانتان درگمراهی آشکار بودید.ابراهیم(ع) دانست که جهل و نادانی ،آن مردم بیچاره را از تعقل بازداشته است.

بنابراین راهی دیگر انتخاب کرد.یک روز عیدکه همه مردم برای تفریح از شهر خارج شده بودند او تصمیم خود را عملی ساخت. تبری برداشت و به بتخانه رفت، در آنجا دید که روی زمین انواع میوه و خوراکی برای بتها گذاشته­اند. به بتها گفت: پس چرا نمی ­خورید و چرا سخن نمی­ گویید! سپس با تبر همه آنها را شکست و آنگاه تبر را به گردن بت بزرگ آویزان کرد.

وقتی مردم شهر از مراسم عید بازگشتند، ناگهان با خبر جدیدی روبرو شدند. با ناراحتی به سوی بتخانه رفتند، درحالی که به شدت ناراحت و عصبانی بودند، ازیکدیگر می ­پرسیدند: این کار کیست؟چند نفر از میان جمعیت گفتند:ما شخصی به نام ابراهیم می شناسیم که در شهر بوده است، باید کار او باشد. حضرت ابراهیم را دستگیر کردند و از او پرسیدند: تو با خدایان ما چنین کردی؟


ابراهیم پاسخ داد: این عمل بت بزرگ است. چنانچه باور ندارید از خود آنها بپرسید اگر می­توانند سخن بگویند! در مقابل سخن ابراهیم ناگهان رشته جهل آنها پاره شد و گفتند: تو می­دانی که این بتان سخن نمی ­گویند. پس ابراهیم گفت: آیا هنوز به غیر خدا می­پرستنید چیزهایی که برای شما سود و زیانی ندارند؟ وای بر شما و بر آنچه که به غیر خدا می­ پرستید، آخر چرا تعقل نمی­کنید؟ بعد از این اتفاق  نمرود احساس نگرانی کرد و پادشاهی خود را در خطر دید زیرا مردم آگاه شده بودند. اطرافیان نمرود به مردم گفتند: این جوان را آتش بزنید و خدایانتان را یاری بدهید اگر مرد کار هستید. مردم هم هیزم زیادی جمع ­آوری کردند تا پیامبر خدا را بسوزانند.


چون آتش زیاد بود وسیله­ای ساختند تا ابراهیم(ع) را از فاصله دور در آتش بیندازند. در این هنگام ملائکه به ابراهیم گفتند: آیا درخواستی داری؟ ابراهیم(ع) گفت: البته درخواستی دارم اما با شما نه! ابراهیم بت­شکن فقط به خدا امید داشت و از هیچ کس جز خداوند نمی­ هراسید. آن مردم نادان تصمیم خود را عملی ساختند و پیامبر خدا را به میان آتش انداختند.


به امر خداوند بر ابراهیم (ع) سرد و سلامت شد. مردم ناگهان مشاهده کردند که ابراهیم(ع)در میان یک گلستان نشسته است و از آتش خبری نیست. آری ابراهیم(ع) در آزمایشی بزرگ پیروز شده­ بود.

هرکه از جان بگذرد جانش دهند         در دل آتش گلستانش دهند


منبع:

  • قصه های پیامبران ج ۱
  • پیامبران اولوالعزم
  • کتابک نبوت

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 خرداد 1394 ساعت: 20:49 |تعداد بازدید : 2418 نویسنده :

دیدگاههای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
  • زبان language

  • مطالب پر بازدید Viewed Articles

  • خبرنامه MailForm


  • آرشیو ماهانه Monthly Archive

  • صفحات اضافی Static Pages

  • لیست کاربران Users List

  • پیوندها Links

  • پیوندهای روزانه Link Dump

  • اعضای آنلاین Online Users